|
و من اینجا پرم از تنهایی........ و تو در قعر سکوتم همه جا جاداری
|
||
|
میگذرم میگذری من از مرز اطاعت تو از روی اجابــت غم میشوم غم میشوی من از روی خجالت تو از روی کرامـــت
تر میشوم تر میشوی
من میروم من میروم هم از حال و هوایت هم از دنیای پاکت
رد میشوم رد میشوی من از آغــــوش بازت تو از جُــرمم ، جزایت
من میبرم تو میــبری من یاد تو از قـــلبم تو نام من بر عرشت
× اینجاست که دورِ باطل ِ انسان نشدنم را مرور میکنیم !
+[ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:38 نويسنده مهسا رسولی فر
چقـــدر دور شده ایمــ
دیگــ ــر نه من مثل گذشته امــ
شاید چون دور شده ایم تو را مثل گذشته نمی بینم ولی شاید چون تو را مثل گذشته نمی بینم دور شده ایمــ ـــ ــ ـ ... این روزها یادم میــرود که باید به یادت باشم آن روزهایم را به یاد داری ؟ ... جنس نگاههایم عوض شده جنس حرفهایم و حتی جنس اشک هایم ! هرگز باورم نمیشد باید روزی این لحظه هایم را باور کنمــ به من یاد دادی × هیچوقت حتی برای لحظه ای در دل هیچکس را سرزنش نکنم × به من نشان دادی چیزی بیشتر از هیـــ ــچ نیستم ! کاش میتوانســـتم تنها شــوم تنهای تنها .... تنها با تو
+[ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:51 نويسنده مهسا رسولی فر
+[ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:46 نويسنده مهسا رسولی فر
تو چی میــدونی از قلبم از این احساس مالامال از این تنهایی مفــرط از این روزای بی آمال تو چی میدونی از کارم از اون کارای بیهوده از اون کارای سختی که برای بودنت بوده از اون لبخند مصنوعی از اون اشکای پنهونی از این که خوب میدونم کنار من نمیمونی تمام ِ تک ِ تک حرفام برای خنده هات بوده نمیدونم چیکار کردی که قلبم سخت مجروحه دیگه سیرم از این بودن از این با اشک فرسودن دیگه سیرم از این دنیا که با یاد تو نابوده !
+[ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 19:6 نويسنده مهسا رسولی فر
دنیای پشت سرم
کوله ی روی دوشم و من که تنها خاطره ات را میپوشم همه شان نشان از بودنــــــــ یست که نابـــــــود شده
+[ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:44 نويسنده مهسا رسولی فر
ایمان آوردم که آنقدر مهربانی که میگذاری گناه کنم تا مغرور نشوم ! تا موقع اشک ریختن نه به یاد بدبختیهای این و آن که به حال دنیای ننگین خودم زار بزنم ! تا یادم نرود هنوز بنده ام و حق ندارم حتی در دنیای خودم خدایی کنم فقط وزن گناهم بیشتر است یا غرور ؟؟
+[ تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:33 نويسنده مهسا رسولی فر
مــــــــــــــن که تورا نمیبینم ... اما تو می بینی و میدانم مــــــــــــن که تو را نمیشنوم ... اما تو میشنوی و میدانم من که آبرویی برای گرو گذاشتن ندارم ... اما تو قلب رئوفی داری و میدانم مــــــــــــــــن که هیچ اشتباهی را نکرده رها نکردم ... اما تو پاکی و میدانم مــن که هیچی ندارم ... اما تو همه چیز داری و میدانم مـــن که ناتوانم و این روزها ناتوانتر هم شده ام ... اما تو توانایی و میدانم فقط نمیدانم چرا هر چه فریاد میزنم هرچه التماست میکنم ذره ای از پاکیت را برایم حواله نمیکنی ؟ فقط نمیدانم چرا خلاصم نمیکنی از این احساس مرگ آور؟ فقط نمیدانم چرا کمکم نمیکنی برگردم به روزهایی که روشن بود و شبهایی که آرام بود ؟ تو که میتوانی ! این فقط منم که نمیدانم
+[ تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 19:25 نويسنده مهسا رسولی فر
+[ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 19:1 نويسنده مهسا رسولی فر
تظاهر میکنم هسـتی ... تظاهر میکنی هستم من از این بازی ِ تکراری ِ هر روزه ام خسته ام نگاهت میکنم هردم ...نگاهم میکنی در دم نگاه من پر از عشق است و چشمانت پر از رفتن صدایت میزنم با غم ... صدایم میکنی بازم صدای من پر از تنهایی است اما صدای تو پر از رفتن به پایت خیره میمانم ... به دستم خیره میمانی که دستانم پر از سرما و کولاک است اما پای تو بازم پر است از رفتن و رفتن....
+[ تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:49 نويسنده مهسا رسولی فر
جمله هایی که برای افســون ساختمو دلم خواست ثبتش کنم تو خاطرات افسون شده ام ....
- پر مهر ترین واژه های عاشقانه ام در سکوت نجوا میشود ، هرگز ناز صدایم را نکش - قایقی خواهم ساخت - عشق یعنی شاپرک ...
+[ تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:24 نويسنده مهسا رسولی فر
خنـــدیدی بر اسارتم ! دریغ که نفهمیدی با رفتنت تنها زندانبان عوض شد .... !
+[ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:59 نويسنده مهسا رسولی فر
احــ ساس من از آزادی خـ ســــته شده .... ! زندان قلبت حبس ابــــــــــ ــــــــ ـــــــدی نمی خواهد ؟!
+[ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 18:57 نويسنده مهسا رسولی فر
نه بالی دارم برای پریدن ... نه رویی که سر بلند کنم ... نه آبرویی که پیشکش ... قلبی غمگین ، روحی بی جان ، رمقی از دست رفته ... فقط همین ها موجود است .... خریداری ؟....
+[ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:56 نويسنده مهسا رسولی فر
دلم خسته ست گوش هایم بسته ست و قلبم شکسته ست اما چشم هایم باز ِ باز ... نه از بهر دیدنت ... ! از بهر گریستنت ... انتظار تا کی ؟ سقوط آزاد میکنم .... میترسم هنوز به فرش نرسیده متلاشی شوم اینجا همه چیز برای توست .... پوچ بودنم را به رخم نکش ... خدایا .... ! کمکم کن ... همین
+[ تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 15:49 نويسنده مهسا رسولی فر
تو زاده ی افکارمی ... روز و ساعتش را به یاد نمی آورم ، اما بی شک زاده ی خودمی کاش هنوز آبستن دنیایت بودم ... شاید هنوز هنوز فکر میکردم تنهاییت تنها برای خودم است ! چقدر حسود شدم ! .... ____________________ کاش دیگر از تو نشونم ! این گوش ها خسته تر از آنند که تحمل کنند ، اما هنوز قدرت خندیدن دارم ... قدرت تظاهر ...
+[ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 22:3 نويسنده مهسا رسولی فر
آسمان رنگ میبازد تا بدرخشی و زمین عشق میکارد تا برُویی ولی من ..... ! من به زبان میخوانمت از یاد میبرمت و تو از قلبم رخت بستی انگار .... پاکی های کودکیم چه زود خط خوردند !
+[ تاريخ جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:51 نويسنده مهسا رسولی فر
همیشه و هر روز و هنوز جای تو اینجاس ... توی قلبم محفوظ فقط فراموش میکنم که خیلی بده وقتی فراموشت میکنم فقط فراموش میکنم که خیلی نزدیکی به منو و من خیلی دورم از تو فقط فراموش میکنم که نبایدها رو نباید باید کنم تو ببخش فقط همین شرمندتم که همیشه مهمترین حرفم همین بوده بازم فراموش کردم که صدها بار اینو گفتم و بازم لبریزم از ا ش ت ب ا ه ....
+[ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 15:41 نويسنده مهسا رسولی فر
هنــوز در امتـداد زمان خوشی هامان به مقصد نرسیده ،
غصــه ها کــِـش می آیند تا به تو ثابت کنند اتفاقات مهم زندگیت چقدر بیهــوده بوده اند ! کاش یک نفر پیدا شود یکی که با زمین بیگانه باشد ... وثیقه ای نهد تا شاید آزادم کنند .... من از این اسارت ، از این نگاههای اجباری به دربانان نفسم ، از این کلید به دستان ِ بال هایم ، اینان که غل و زنجیر کرده اند دهانم را بر خطوط مبهم سرنوشت ، از اینان که چشمانم را آنقدر به تاریکی عادت داده اند که از نور بیزارم ، از اینان که زشتی ها را آذین بسته اند و مباهات میکنند به دردافشانی های خود ... ! از همه شان بیزارم
+[ تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 20:19 نويسنده مهسا رسولی فر
سالهاست که معنای این را نفهمیده ام
“رفت و آمد” یا “آمد و رفت” ؟ آدمها میروند که برگردند ، یا میآیند که بروند . . .؟ به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می كنند و به نام عشق فراموشت می كنند.. آنهایی كه بر دیگری عاشق تر از تو اند.. .تقصیر هیچكس نیست ... .به نام نجابت باید سكوت كنی و به نام صبراز درون ویران شوی ...تقصیر هیچكس نیست...... قانون غیرتشان را قلم غریزه امضا كرده است
+[ تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 23:22 نويسنده مهسا رسولی فر
امروز دلم خواست خیره در چشمانت ، بدون حتی یک پلک ، مدت ها در چارچوب زمین ِ گرد بایستمـــ و ببینمتــــ و تنها اشک نصیبم شد از این هوس !
گویی باز هم مجبورم به ماه بسنده کنم ... با خود تکرار کردم مکررات را .... هر وقت محو زیبایی ماه شدی خورشید را به یاد بیاور که بی ادعا زیبایی میبخشد و هیچکس توانای دیدنش نیست !
+[ تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:9 نويسنده مهسا رسولی فر
پنجه میکشد لبخند بر جدار صورتم
تظاهر به تظاهر نکردن هم خود تظاهریست به مراتب وحشتناکتـــــــــــر . . . .
خدایا مرا به خاطر تمام لبخندهای تظاهرگونه ام نـــگریان ــــــــــــــ
+[ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:25 نويسنده مهسا رسولی فر
خوش بینان ، بدبین ترین آدمهایند * فقط به جای یاس ، امیــد را برگزیدند
*زندگی را با دو چشم میتوان دید ! خوب و بد ... اگر آنقدر به بدتر بودن اتفاقات بیندیشی که از غصه اش افسرده شی و بفهمی که در پس هر ناگواری ، ناگوارتر هم هست " امیـــد " انتخاب همیشگیت خواهد بود ... برگزین
+[ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:22 نويسنده مهسا رسولی فر
دیشــــب هوایت ابر بود حفــره های قلبم از آب سر ریز شده اند ! ......... میگــویند دلم گــرفته
یا راهش را باز کن یا در انتظار مرداب مرگ آفــرینم باش نیلوفرین نگاهت را خریدارم خوشبختیـــــــــــــ ـــــ ــ ـ .....
+[ تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:25 نويسنده مهسا رسولی فر
چقدر این حروف بازیگوشن همین : از ، با ، به ، در و.... من از " از" بدم میاد همه ی واژه هایی که دوست ندارم به " از " زنجیــر شدن فاصله گرفتن " از " ... متنــفر بودن " از " ... فرار کردن " از" ... ترسیدن " از " ... عصبانی شدن " از " ... ولی واژه های دوست داشتنیم " به " را یدک میکشن * نزدیک شدن " به " ... عشق ورزیدن " به " ... رسیدن " به " ...
*بگذریــم که بعضی واژه ها هم اشتباهی " به " را دزدیدن ... خیانت کردن " به " ... دروغ گفتن " به " ... اما هر چه باشد دیگر " از " تو نمی نویسم ... شاید " به " تو نوشتم
اما " با " از همه بهتر است ، رمانتیک تر و جالبتر عاشقی " با " ... راه رفتن " با " ... حرف زدن " با " ... خندیدن " با" ... گریستن " با " ... آرامش "با " ... خوشبختی " با " ... همراهی " با " .... و هزارای "با " ی دوست داشتنی آره ! " با " رو بیشتر دوست دارم .... از این به بعد " با تو می نویسم فقط .... "
+[ تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:41 نويسنده مهسا رسولی فر
وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد ، بیشتر تنهاست .
چون نمی تواند به هیچ کس جز همان آدم بگوید که چه حسی دارد ... و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند ، تنهایی تو کامل می شود.
سمفونی مردگان - عباس معروفی
+[ تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:31 نويسنده مهسا رسولی فر
بعضی ها کلا تو زندگی ِ آدم هیچ نقشی ندارن !
نه این که نخوان !!! نمیتونن ... وقتتو حروم میکنن ذهنتو درگیر میکنن مجبورت میکنن اونی باشی که نمی خوای و در نهایت .................................. هیـــچ ! یک هیچ به عظمت هیچ بودن !!! در اوج مثبت بینی : یک تلنگر محسوب میشن ... برا اینکه بفهمی چقدر قادری اشتباه کنی .... !
+[ تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:33 نويسنده مهسا رسولی فر
چـــــــــــ ـــ ـــ ــ نــد روزیست صلیبی ساختم از جنس فولاد و چهار میخ کردم قلب سرکشم را بر آن ، نه میکــُــشمش نه رهایش میکنم ساده هم به کسی نمیدهمش که ساده رهایش نکند نیمه جان نگهش میدارم در انتظار تا شاید مسیحا نفسی بیاید ... و البته خودش هم به صلیب نیاویخته باشد ! بدمد بر آن تا یا رام ش کند یا آرام ___ ____
+[ تاريخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:17 نويسنده مهسا رسولی فر
سهم من شاید به غم خندیدن است سهم تو حتما به بازی رفتن است سهم من دلبستنو و دل کندن است سهم تو دل را نبستن ، رفتن است سهم من افکار موهوم و غریب سهم تو یک نیشخند ِ دلفریب ( ! ) سهم من کنکاش در اکنون هاست سهم تو گشتن در آن دیروزهاست سهم من لعنت به این ایام شد سهم تو حسرت به آن ایام شد سهم من مقیاس ِ سنجیده شدن با این و آن سهم تو سنجیدن احساس من با دیگران سهم من نفرت از این ، غمگین از آن سهم تو هم سفره گشتن با کسان سهم من دوری گزیدن از همه سهم تو خندیدن ِ بی واهمه سهم من شکل مترسک ها شدن سهم تو از باغ و باران تر شدن سهم من باید فراموشی شود سهم تو این بار سهم من شود! بی تفاوت ، سرد ، بی معنا شوم معرفت را خاک کرده ، گم شوم مدفن احساس را رنگین کنم من بخندم دیگری غمگین کنم هر چه گفتی هرچه کردی خط زنم دل ندم اما دلت را پس زنم بی تلاطم ، بی صدا راهی شوم از تمام لحظه هایت کم شوم ....
+[ تاريخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:7 نويسنده مهسا رسولی فر
رعشه های ناشی از دیدنت سنگینی پایم داغی پلکم لغزیدن اشکم و سکوت قلبم همه زیر باران پنهان شد تا نفهمی حضورت را فهمیدم
به وقت دیروز
+[ تاريخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 15:50 نويسنده مهسا رسولی فر
یک جزیزه ی کوچک در تلاطم اقیانوس آرام یا در پهنه ی اطلس ... ؟ فرقی نداره یک کلبه ی چوبی ، ترجیحا بالای یک درخت ِ قطور تنها آفتاب با شکاف های سقف چوبی ِ کلبه ام دوست باشد تا هر روز صبح از حرارت نور ِ خورشیدی که بر گونه م لمیده بیدار شوم تنها یک اسب چموش که خوب بدود به خصوص زیر باران ! یک غار به وسعت ِ تنهاییم یک آسمان به پهنای جزیزه ام ... آسمان اختصاصی من ... تنها یک قفسه پر از کتابهایی کاهی و یک آلبوم پر از عکس یادگاری جایی که فریادم به گوش ِ هیچ بنی بشری نرسد ، مبادا از روی ترحم به یاریم بیایند آخر آنها نمیدانند من برای اینکه آسمانم مرا بشنود داد و قال میکنم نه برا ترحمشان ! اه که چقدر متنفــرم از این واژه تا یادم نرفته ، کلبه ام تراس هم داشته باشد با یک تخت ِ آویزان که موقع حرکت قیژ قیژ کند تنها این است سرزمین رویاهای من
+[ تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:55 نويسنده مهسا رسولی فر
|
||